آبتينآبتين، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

آبتین عزیز دل مامان

آروم بخواب عزیزکم

آبتین دیشب وقتی داشت آبنبات چوبی می خورد و کارتون باب اسفنجی می دید و عروسک خوابشو بغل کرده بود آروم خوابش برد. عزیزم مواظب باش از روی تخت نیفتی ...
8 مهر 1392

مرد کوچک مادر

مرد کوچک مادر فدای قدو بالایت خوب به حرفهای مادرت گوش کن حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست اما باید از همین بچگی ات برایت بگویم تا در آینده اماده باشی برای مرد شدن تو قرار است مرد خوبی شوی مرد خوب بودن کار سختیست اینکه قوی باشی اما مهربان صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند اینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی عزیز دل مادر تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی و بعد عشقت عشق چیز عجیبی نیست حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مادر من میگویم : جان مادر و به همین مقدسیست عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم لابه لای حروف الفبا و اعداد خودم عادتت می...
8 مهر 1392

شاگرد ممتاز

دست روابط عمومی ادارمون درد نکنه. بقیشو خودتون ببینید: (مجله پیشوک ) فدای تو بشم. ایشالله عکس نازتو بعنوان"  نفرات برتر کنکور " تو روزنامه ببینم عزیز دلم ...
8 مهر 1392

دایی جون ، خاله نسترن ، متشکرم

این هدیه دایی جون که برای آبتین اورده. ( دایی جون هر وقت از کاشان می یاد یه هدیه برای آبتین می یاره ، حتی گه در هفته 2 دفعه بیاد) دیشب هم زحمت این ماشینهای خوشگل رو خاله نسترن کشیده  که طبق یه عملیات خیلی سریع همه لاستیکهای 12 ماشین جدا شد تا بعدا پنچریشونو بگیره خاله نسترن و دایی جون دستتون درد نکنه . من خوب می دونم که همیشه و مخصوصا تو این مدت شما هر کاری می کنید تا به آبتین خوش بگذره و احساس ناراحتی نکنه . امیدوارم وقتی آبتین بزرگ شد قدر شما ها رو بدونه . ...
8 مهر 1392

رفتیم اراک

هفته گذشته تو یه  مسافرت 2 روزه  رفتیم اراک تا به فامیلها ( دایی ها و مادرجون من ) سر بزنیم . به همه خیلی خوش گذشت مخصوصا آبتین که با پرنیا (دختر دایی من ) حسابی دوست شده بود. تازه دایی جون آبتین هم اومده بود اراک . با دایی جون ، باباجون ، خاله نسترن و آبتین هم رفتیم بازار سرپوشیده اراک. عصر که می خواست آبتین تعریف کنه می گفت : رفتیم تونل . فدای تو پسر باهوش بشم که اینقدر قشنگ بازار سرپوشیده رو به تونل تشبیه کردی . آفرین پسرم     البته هوای اراک مخصوصا غروب و شب خیلی سرد شده بود . ...
8 مهر 1392

بازگشت به خونه

سه شنبه هفته پیش 26 شهریور ، بعد از 7 ماه که به دلایلی من و آبتین نتونسته بودیم بریم خونه خودمون ، بعد از کلی تلاش بالاخره موفق شدیم و  دو نفری ( من و آبتین ) برگشتیم خونمون. آبتین که بعد از 7 ماه خونه ، اتاق و وسایلشو می دید بی اندازه خوشحال بود . تو اتاقش از خوشحالی جیغ می زد .وسایلشو دونه به دونه تو دستش می گرفت و با هاشون می رقصید. اینقدر ذوق داشت که همه اونایی که اونجا بودن اشکشون دراومده بود. از ته قلبم آرزو می کنم که همیشه آبتین خوش و شاد باشه و به همه خواسته هاش برسه و باز هم از ته قلبم دعا می کنم خداوند تلافی ناراحتی های آبتینم رو به سر باعث و بانی این کار در بیاره و هر چه زودتر تاوان کارهاشو ببینه .آمین آبتین عزیزم ، بهت...
1 مهر 1392

نقاش مامان

عشق مامان ، این نقاشی رو با دقت و به تنهایی  دیروز کشیده . یه آدم با همه جزئیاتش. دست مادرجون هم درد نکنه که خیلی تو آموزش آبتین کمک می کنه.   اینم جایزه این اثر هنری ...
1 مهر 1392

آتلیه

 هفته قبل آبتین رو با خاله نسترن بردیم آتلیه دالی. و دیشب که عکسها رو دیدم خیلی خوشم اومد و کلی ذوقشونو کردم. آبتین عزیزم  آرزوم اینه که با هم بریم آتلیه و عکسهای فارغ التحصیلیت از دانشگاه رو بندازیم. ...
1 مهر 1392